سعيد نفيسى
21
زندگينامه عطار نيشابورى ( فارسى )
بدارم . بايد خويشتن را هم خوب و زيبا كنم تا ديگران هم مرا بپسندند و همچنان كه من از ايشان شاد مىشوم ايشان هم از من شاد شوند . اين است كه گبر و يهود و ترسا همه براى من يكسانند اگر خوباند و زيبا همان خوبى و زيبائى ايشان را بس و اگر بدند و زشت همان بدى و زشتى كيفر ايشانست . من مىكوشم كه خود را خوشبخت كنم مگر خوشبختى من در بدبختى ديگرانست ؟ نيكبختى من بدست منست و نيكبختى آنها هم بدست منست . هرچه بيشتر از خوراك روزانهء خود از هر گونه خوبى و زيبائى دارم مىبخشم زيرا كه مىدانم هرگز در تنگنا و قحط سال خوبى و زيبائى نخواهم افتاد و اگر هم گرفتار شوم از آنچه به ايشان دادهام وام مىگيرم . يك بدبختى بزرگ دارم كه نمىتوانم چاره كنم و هزاران بدبختى كوچك دارم كه چارهء همهء آنها بدست منست . پس چرا از چارهجوئى دريغ كنم ؟ همهء اينها را چاره مىكنم و همواره در تهذيب خود مىكوشم . وقتى كه خوب و زيبا شدم مگر مردم كورند كه مرا نبينند و نخواهند ؟ پس هم خود را خوشبخت مىكنم و هم ديگران را . نمىآزارم تا مرا نيازارند . هرچه بر خود نمىپسندم بر ديگران هم نمىپسندم . مىدانم اگر كسى بر سر من زخمى بزند درد مىكشم ، پس من هم بر سر كسى زخمى نمىزنم . اين اصول را ايرانيان در هزار سال پيش در سرزمين ايران به حد كمال رساندند و نام آن را تصوف گذاشتند . كلمهء تصوف را از همان لفظ يونانى گرفته بودند كه به زبانهاى اروپائى theosophie مىگويند و آن مركب از دو لفظ يونانيست theos به معنى خدا و sophia به معنى حكمت و مراد از آن وحدت و پيوستگى و اتحاد با خداست . كسانى كه از اين اشتقاق خبر نداشتهاند توجيهات گوناگون در اصل اين كلمه كرده و آن را مشتق از صوف تازى به معنى پشم دانسته و گفتهاند كه چون صوفيان پشمينهپوش بودهاند آنها را صوفى و مسلك آنها را